محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4239
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم : « رأى مرا كاربند و مرا پيش وى فرست كه به خدا هر گره اى را بگشايد ببندم و هر گره اى را ببندد بگشايم » گفت : « به خدا ما به زبونى چيزى نمى دهيم . » گفتم : « مگر اين املاك را در ايام قدرت وى به دست نياورده اى ؟ اگر بگيرد ، مگر مقاومت مىتوانى كرد ؟ » گفت : « نه . » گفتم : « پيشدستى كن كه اين را بخاطر سپارد و سپاسدار تو شود ، اگر جز آنچه در آغاز كرده منتى بر تو نداشته باشد مىبايد آن را رعايت كنى . » گفت : « نه ، به خدا هرگز چنين نخواهد شد » گويد : « گفتمش وقتى ترا معزول كند و املاكت را بگيرد هر چه خواهى كرد هم اكنون بكن ، كه برادران و فرزندان و مردم خاندانش پيشدستى كردهاند و در بارهء تو به او بسيار گفتهاند ، ترا پروردگانى هست كه باز در باره آنها هر چه خواهى كنى و بكمك هشام آنچه را در باره آنها كرده اى بكمال ميبرى . » گفت : « مىدانم چه مىگويى ولى اين كار نشدنى است . » عريان مىگفته بود : « چنان مىبينم كه او را عزل كردهاند و مالش را گرفتهاند و شكنجه اش مىدهند كه پس از آن از چيزى سود بخواهد برد راوى گويد : و چنين شد . ابن عياش گويد : بلال بن ابى برده كه از جانب خالد عامل بصره بود وقتى خبر يافت كه هشام با وى عتاب كرده به دو نوشت : « پيشامدى هست كه به ناچار بايد رو به رو با تو بگويم اگر خواهى كه به من اجازه دهى يك شب و روز سوى تو آيم يك روز پيش تو باشم و يك شب و روز باز گردم . » گويد : خالد به دو نوشت : « اگر مىخواهى بيا » گويد : پس بلال با دو غلام خويش بر جمازه ها نشست و يك روز و شب برفت